تبليغاتX
مدادهای خاکستری من

مدادهای خاکستری من

   محکوم

من

محکوم زیستنم

روزگار پیرم کرد

شادی های زود گذر آمد و رفت

رنجها با غم و دردم بگذشت

          و من

نو گلی بودم در شاخه ی امید وصال

ناگهان باد خزان

گل امید مرا داد به باد

بعد از آن خوار شدم

پیش چشمان همه رهگذران

زیر پا افتادم

بوسه بر خاک زدم

 عاقبت

محو شدم

+نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت4:49 PMتوسط حدیث | |