|
قلبت را بگشا .... یادمان باشد اگر بر فراز دلمان پرواز نکنیم وسعت مهر ورزی را باور نخواهم کرد و زمانی که گذشته را رها نمی کنیم خود را به آغوش سرد تکرار می سپاریم . اگر نگاه مهربانی نداشته باشیم ناچاریم نهال تنهایی مان را با ریزش اشک های مان آبیاری کنیم و این درد پنهانی را با آسیب های آشکاری که به دیگران وارد می کنیم توجیه کنیم . و هنگامی که صادق نیستم و همچنان افتخار باورهای نادرست خود را تشویق می کنیم عریانی تنهایی خویش را با تن پوش غرور و تکبر به روح خویش تحمیل می کنیم . یادمان باشد استفاده از فرصت ها دلی نترس و قلبی عاشق می خواهد و نتیجه این آزمون رشد و سر آغازی نو خواهد بود که در جست و جوی آن فقط به مسیر خود چشم دوختیم و نه به راه دیگران ....... باقی ماندن در دام رفتار های نا خوشایند را با گام های تندی که از کنارت بی اعتنا و بی مهر می گذرند بشناس...... اگر قلبت را نگشا یی اگر سکوت را به کلام مهرآمیز و سکون را به حرکت در راه عشق ترجیح دهی رویاهایت را در گذشته جا خواهی گذاشت و روا نیست که آرزو های تو با آه و افسوس دم ساز شوند. رها شو ......
من برنده ام! من برنده ام!چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی زیبا نگریستم آنگاه زیبا خواهد شد . من برنده ام! چون می دانم اگر به معجزه اعتقاد و ایمان داشته باشم برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد وایمان است . من برنده ام! چون میدانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر میرستد پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال را به ممکن تبدیل سازم . من برنده ام! چون ذهنم را آن گونه ساختم که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند نه آن که بهشت را به جهنم . من برنده ام! چون در انتهای فعالیت روزانه ساعتی ا با خود خلوت می کنم و با تکیه بر صداقت بی رحمانه خود عملکرد روزم را به دقت ارزیابی می کنم . من برنده ام! چون نقش زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ساختن آن است . من برنده ام! چون هم نا امیدی را می شناسم و هم صبر و حوصله شکل دیگری را از نا امیدی است که انسان بهتر می تواند آن را تحمل کند . من برنده ام! چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته قدم اول یعنی تصمیم . من برنده ام! چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند . اکر صخه نبود رود هیچ آواز سر نمی داد.
راز گل یاس از زمانی که دوازده ساله شدم هر سال روز تولدم یک شاخه گل یاس سفید به در منزلمان تحویل داد میشد . هیچ کارت یا یادداشتی همراه گل نبود تلفن هایم به گل فروشی بی فایده بود . چون گل فروشی می گفت که خرید نقدی بوده است . بعد از مدتی دیگر به فکر کشف هویت فرستنده گل نبودم . بلکه فقط از زیبائی و عطر سکر آور این گل سفید کامل و سحر آمیز که در پارچه کاغذی صورتی رنگی بسته بندی می شد لذت می بردم . اما هرگز نمی توانستم تصویری را که از فرستنده ناشناس در ذهن داشتم از خود دور کنم . بعضی از شادمانه ترین لحظات زندگی ام در رویای او می گذشت . موجودی فوق العاده . هیجان انگیز اما غیر عادی و کم رو که نمی خواست کسی به هویتش پی ببرد . مادرم هم به این تصورات دامن می زد از من می پرسید آیا کسی هست که در حقش لطف خاصی کرده باشم و بخواهد قدر دانی کند ؟ شاید همسایه ای باشد که کمکش کرده ام خرید هایش را از اتومبیل بیرون بیاورد . شاید آن پیر مردی باشد که که روبروی خانه مان زندگی می کند و من زمستان نامه هایش را برایش تحویل میگیرم که موقع پایین آمدن از پله های یخ زده زمین نخورد آن زمان ها که من دختر نو جوانی بودم . سرگرمی های بیشتری داشتم . شاید ناشناس آن شخص جوانی بود که دوستش داشتم یا کسی بود که به من توجه می کرد و من او را نمی شناختم . وقتی هفده ساله شدم پسری قلبم را شکست شبی که برای آخرین بار به من تلفن کرد آنقدر گریه کردم که خوابم برد . صبح وقتی بیدار شدم دیدم روی آینه اتاقم با ماتیک قرمز نوشته شده (( از صمیم قیب مطمئن باش که وقتی خدای دروغین بیرون برود خدای حقیقی وارد می شود )). برای مدتی طولانی به این جمله فکر کردم و تا زمانی که قلبم آرام گرفت دستش نزدم و گذاشتم همانجا که مادرم نوشته بود بماند . وقتی تصمیم گرفتم آیینه را پاک کنم مادرم می دانست که همه چیز به حالت اول باز گشته است . هرگز در را با عصبانیت به روی مادرم نبستم و فریاد نزدم )) تو اصلا نمی فهمی)) چون واقعا می فهمید . یکماه پیش از گرفتن دیپلم دبیرستان پدرم در اثر سکته قلبی در گذشت من دچار اندوه و بی کسی شدم از این که پدرم نبود تا شاهد برخی از مهم ترین رویداد های زندگی ام باشد دچار خشم و ترس می شدم . نسبت به نمایش کلاسمان فارغ التحصیلی ام و مهمانی شامی که قرار بود به این مناسبت بر گزار شود کاملا بی توجه شدم . اما مادرم علی رغم غم و اندوه خودش حاضر نبود بپذیرد که از برنامه ها شانه خالی کنم . یک روز پیش از مرگ پدرم من و مادرم رفتیم که لباس مهمانی شب فارغ التحصیلی را بخریم لباس چشمگیری را پیدا کردم با هزاران هزار خال قرمز و سفید و آبی . در این لباس احساس میکردم اسکارلت اوهارا ( قهرمان فیلم بر باد رفته ) هستم اما اندازه لباس مناسب نبود وقتی پدرم مرد ماجرای لباسرا فراموش کردم . مادرم آن لباس را فراموش نکرد یک روز قبل از مهمانی فارغ التصیلی دیدم که همان لباس درست اندازه من بر روی کاناپه اتاق پذیرایی قرار دارد معلوم بود همان لحظه و از لای زرو برق در نیامده بود این لباس با عشق زیبایی و هنرمندانه به من هدیه شد برای من مهم نبود که لباس نو داشته باشم یا نه اما برای مادرم مهم بود او می خواست فرزندانش محبت ببینند و محبوب بودن را احساس کنند می خواست با خلاقیت و خیال پردازی از این احساس سرشار شوند که در دنیا و در هر چه زیبایی است جادویی وجود دارد که که گاه حتی خود را به صورت ناملایمت نشان میدهند . در واقع مادرم می خواست فرزندانش خود را محبوب قوی و کامل با هاله ای از افسون و شاید کمی هم اسرار آمیز درست شبیه گل یاس سفیدی ببینند . ده روز بعد از ازدواج من مادرم درگذشت من بیست و دو ساله بودم . از همان سال دیگر برای تولدم گل یاس سفید دریافت نکردم.
ساده است ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رو و گفتن که سگه من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد ساده است بهره جویی از انسانی, دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش ساده است لغزش های خود را شناختن و با دیگران زستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینی ام ساده است که چگونه می زی ایم باری زیستن محنت ساده است و پیچیده نزیستن......
راست و دروغ بهم گفتی دوستت دارم گفتم, دروغ میگی بهم گفتی عاشقتم, گفتم دروغ میگی بهم گفتی تمومه رویای منی, گفتم دروغ میگی بهم گفت همشو دروغ گفتم گفتم راست میگی
حذف وقتی که جدا شدیم هر چی که بوی و خاطره تو را به همراه داشت نابود کردم تا دیگر به یادت نباشم وقتی که جدا شدیم تو هیچ چز را نابود نکردی من هنوز به یادتم ولی تو با آن همه یادگاری فراموشم کردی من خاطرات را از بودنت پاک کردم و تو بودن را از خاطراتم .........
باور کن زیر نور مهتاب بودن را باور کن بوسیدن را به خاطر بسپار و آغوشت را در تن نقره ای ماه جاری کن و دستانت را نردبانی کن برای رفتنم به عرش مهربانی و چشمانت را منتظر بگذار برای زلال ترین دیدار در زیر نور مهتاب باور کن هر چیزی که بودن را و ماندن را به تو هدیه میکند
· یکی بود یکی نبود 2 * یکی بود یکی نبود, اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت, اونی که داشت من بودم اونی که منو دوست نداشت تو بودی یکی خواست یکی نخواست , اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم یکی بست یکی نبست, اونی که بست تو بودی اونی که جز تو به هیچکس دل نبست من بودم !!!!
تو هم برو هوای رفتن میکنی وقتی که محتاج توام, گلامو پرپر میکنی وقتی گرفتار توام , دفتر خاطراتمو با اون چشات پس میزنی بغض صدای خستمو ببین چه ساده میشکنی, بهونه ی بودن من چه خوبه با تو زندگی , قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی, بهئونه ی خوندن من با رفتنت چه کار کنم به جای خوندن به خدا فقط باید دعا کنم, با رفتنت این عاشقی میمیره و تباه میشه شمع آرزوهامون میسوزه نم نم آب میشه, برو عزیز تو هم برو دنیای بی وفائیه فقط اینو بدون عزیز, اون بالا هم خدائیه ..............
* یکی بود یکی نبود 1 * یکی بود یکی نبود, اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم یه روز عشقو دیوونگی و فضولی قائم موشک بازی می کردند ,عشق پشت بوته ی گل سرخ قائم شده بود که فضولی جای عشقو به دیوونگی لو می ده, دیوونگی یه شاخه فرو کرد تو بوته ی گل سرخ و عشق کور شد و از اون روز دیوونگی شد عصای دست عشق .................
تنهایی آنگاه که اشک در چشمانم پر شد کافی بود پلک بزنم تا روی گونه هایم بغلتد , آنگاه که تنها نشانی های بودنت را گم کردم آنگاه که از بودن من خسته شدی آنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کس مرا ندید , من رفتم و خود را به تنهایی سپردم و تو در دنیایی قدم گذاشتی که هیچ کس نشانی آن را نمی دانست.............
دیروز از دیروزها به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس افسوس که به فرداها سفر کردی! ): |
About
Home
|